ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده حیران و دادخواه
کز دست غم خلاصِ من آنجا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان
باشد کزان میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زرگشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تگنای حیرتم از رخوت رقیب
یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سر ها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش بدست توست
دم درکش ار نه صبا را خبر شود
حافظ

آمدي از راه دوري *** تنگ زيباي بلوري
آمدي ديدي دلم را *** خسته در كنج صبوري
وقت تاريكاي جاده *** با تو يك فانوس آمد
تشنه بودم قطره اي را *** با تو اقيانوس آمد
قصد دل كندن ندارم *** از تو اي دل كنده از خود
از تو اي برده دلم را *** تا شب خوب تولد
اي هميشه جاودانه *** در ميان لحظه هايم
غصه معنايي ندارد *** تا تو مي خندي برايم
پيش تو از ياد بردم *** روزهاي سختي ام را
عشق مديون تو هستم *** لحظه خوشبختي ام را
"امیر ارجینی"
زمانی در شهر باستانی افکار دو مرد دانشمند زندگی می کردند که با هم بد بودند و دانش یکدیگر را به چیزی نمی گرفتند. زیرا یکی وجود خدایان را انکار می کرد و دیگری به آنها اعتقاد داشت.
یک روز آن دو مرد یکدیگر را در بازار دیدند و در میان پیروان خود درباره وجود یا عدم خدایان به جر و بحث پرداختند و پس از چند ساعت جدل از هم جدا شدند.
آن شب منکر خدایان به معبد رفت و در برابر محراب خود را به خاک انداخت و به خدایان التماس کرد که گمراهی گذشته او را ببخشایند.
در همان ساعت آن دانشمند دیگر، آن که به خدایان اعتقاد داشت، کتاب های مقدس خود را سوزاند. زیرا اعتقادش را از دست داده بود.






