تبليغاتX
آدم برفی
دوشنبه سی ام مرداد 1385 ساعت 15:21
نوشته شده توسط آدم برفی | لینک ثابت | موضوع:  

شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 1:37

بچه که بودم همش منتظر بودم تابستون بشه. تابستون هم که می شد اینقدر طولانی بود و خوش می گذشت که کلی حال می کردم....


اما الان نمی دونم از دست این تابستون باید خوشحال باشم یا ناراحت. قبل از تابستون کلی برنامه ریزی می کنم ولی وقتی تابستون که می شه............ دیگه خودتون بهتر می دونید


حالا تا چند سال پیش تابستون ها به اندازه یه عمر می گذشت ولی الان تا چشم به هم می زنم تموم می شه. خلاصه هی امروز و فردا می کنم تا میام به خودم بیام تابستون تموم شده. یه روز هم که واقعا تصمیم می گیرم برم دنبال کار و بدبختی، به جمعه می خورم. اصلا نمی دونم این تعطیلی جمعه چه خاصیتی داره که من اون روزها زرنگ می شم.


خلاصه هر چی که هست الان دو ماهش رفته. این یه ماه هم تا بیام بفهمم چی شده تموم شده. همون فکر کنم بیخال بشم بهتر باشه . بگیرم بخوابم که از همه چی بیشتر حال میده

نوشته شده توسط آدم برفی | لینک ثابت | موضوع:  

یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 ساعت 1:49

 

عیسی مسیح (ع) بر راهی می گذشت. نابینایی که از درد "نادیدن" می سوخت بر دامنش چنگ زد و گدازان از دل فریاد می کشید و می گریست و ضجه می زد . عیسی (ع) دستش را گرفت و برپایش داشت و گفت: ((نیروی ایمانت تو را شفا داد))

 

((نیایش اگر به صورت مصرانه و مستمر انجام گیرد به اجابت میرسد))

 

انگاه که " تقدیر" نیست و از تدبیر کاری ساخته نیست خواستن اگر با تمام وجود با بسیج همه ی اندام ها و نیروهای روحی و با قدرتی که در صمیمیت هست  تجلی کند .اگر همه ی هستی مان را خواستن کنیم و یک خواستن مطلق شویم و اگر صادقانه و سرشار از یقین امید و ایمان بخواهیم... پاسخ خویش را خواهیم گرفت .

ایمان نیرومند می افریند هر در فرو بسته ای را که کلیدش در دست ما نیست . که بر سرانگشت مهارت تدبیر و نبوغ بازشدنی نیست با خواستنی که از قدرت اعجازگر یقین و عشق و اخلاق نشات گرفته باشد . فرو می شکند .

 

((وقتی عشق فرمان می دهد "محال" سر تسلیم فرو می اورد))

 

نوشته شده توسط قاصدک مسافر | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه هفدهم مرداد 1385 ساعت 23:23
روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد . تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند ، چقدر فقير هستند . آنها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند . در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پدرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرتمان چه بود ؟ »
پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر !»
پدر پرسيد : « آيا به زندگي آنها توجه كردي ؟! »
پسر پاسخ داد : « فكر مي كنم !»
و پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟»
پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهارتا . ما در حياطمان يك فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند كه نهايت ندارد . ما در حسياطمان فانوسهايي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آنها بي انتهاست !»
در پايان حرفهاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم !»

نوشته شده توسط آدم برفی | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 ساعت 20:16

نه مثل محمدی و ابراهیم .نه مثل حسین و رضا .فقط شبیه خودت هستی .فقط شبیه خودت "مولا"

 

اگرشبیه کسی باشی شبیه نیمه شب قدری .شبیه ایه تطهیری شبیه سوره ی الفرقان

 

شناسنامه ی تو صبح است .پدر تبسم و مادر نور

 

سلام ما بر تو ای باران .درود ما بر تو ای دریا

نوشته شده توسط قاصدک مسافر | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه دهم مرداد 1385 ساعت 1:22

زندگی ای که در ان حقیقت ها را با  تمام وجود باور کنیم و حقیقت ها چیزی جز ارزوهای شخصی و افکار مثبت ما نیستند . هیچ انسان عاقلی در زمین شوره زار بذری نمی کا رد زیرا می داند محصولی درو نمی کند .افکار منفی ما همان بذر پاشیدن در زمین شوره زار است هرگز ما را به غایت و خوشبختی نمی رساند.

 

ما باید بپذیریم ضمیر خوداگاهمان مانند یک کودک است کودکی نیرومند و زود باور که ما هر انچه را به او فرمان دهیم باور کرده و پاسخ می دهد .

مثلا اگر فکر می کنی انسان بد شانسی هستی باید بد بیاری داشته باشی چون تو به ضمیر خود اگاه خود فرمان به بد بیاری داده ای و تمام ملایک جهت امر به فرمان تو بسیج شده اند .

 

ما باید درک کنیم که اشرف مخلوقات هستیم و در بدو خلقت ملایک به فرمان خدا به تعظیم و کرنش ما پرداختند این بدین معناست که همه ی انها از ما فرمانبرداری می کنند .

 

حال کافیست ضمیر خود را کاملا شناخته و به قدرت او ایمان بیاوریم تا قادر به دستیابی به تمام ارزوهایمان باشیم زیرا ما لیاقت ان را داریم که جز خوشبخت ترین ها باشیم .

 

راستی من چقدر خوشبختم که می توانم ... ببینم.. طلوع و غروب خورشید را

 

قاصدک مسافر

نوشته شده توسط قاصدک مسافر | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه هشتم مرداد 1385 ساعت 0:29
به یاد داشته باش

۱.نماز زنگ "تفریح"زندگی نیست. زنگ "تصحیح" زندگی است .

۲. خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز فرو نبر که خود درمانده از شناختش شوی.

۳.نیک بختی مردان از دل حساس زنان سرچشمه میگیرد.

۴.خطاها همیشه در همسایگی حقیقت زندگی می کنند و به همین دلیل فریبمان میدهند.

۵.مشورت یکی از بیمه کننده های اندیشه از خطا رفتن است.

۶.هر جا گل است خار هم است تا بدانی نوش و نیش با هم اند.

۷. انسان های تحقیر گر عزت نفس را به ما می اموزند.

(قاصدک مسافر)

نوشته شده توسط قاصدک مسافر | لینک ثابت | موضوع:  

جمعه ششم مرداد 1385 ساعت 21:24
یکی از دوستان نظر داده بودن که وبلاگ یه ذره خشکه!! البته تا حدودی هم حق داره. پیشنهاد هم کرده بودن که آهنگ و عکس بذاریم. عکس رو موافقم اما آهنگ به نظرم خوب نیست آخه هر کی می شینه پای کامپیوتر خودش آهنگ گوش میده دیگه . یه دفعه بیاد تو وبلاگ یه آهنگ پارازیت وسط آهنگش......
تازه آهنگ گذاشتن سرعت بالا اوومدن وبلاگ رو هم می گیره . کلا کار جالبی به نظر نمیاد حالا نمی دونم نظر شما چیه
اما در مورد عکس حق با ایشون بود سعی می کنیم از این به بعد عکس هم بذاریم

امضا:آدم برفی
نوشته شده توسط آدم برفی | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه ششم مرداد 1385 ساعت 1:40

دخترک از پدر پرسید زندگی چیست؟

پدر تاملی کرد و در گنجینه افکارش به دنبال پاسخی مناسب گشت. پرسه ای در ذهنش او را به این نتیجه رساند ....

دخترم .معنی زندگی از دید افراد بسیار متفاوت ومقطعی است . بنگر اسیری را در بند .زندگی را به جز ازادی؟ دزدی در حال فرار زندگی را غیر از رهایی از تعقیب ماموران.؟مادر زندگی را جز فرزندانش؟ویک کارمند زندگی را غیر از حقوق اخر ماه میداند؟ پس متوجه متفاوت بودن نظرهمه با یکدیگر میشوی.

 

اما عزیزم با وجود همه ی این تفاوت ها بین دیدگاه های مردم نسبت به زندگی  بینش همه ی ما در یک مورد یکسان است و ان وجود خدا در خلوت ونیاز خویش است

 

 از دوران دوری برایت میگویم که همه ی ما با یک زبان واحد که ان چیزی غیر از زبان قلبمان نبود با یکدیگر صحبت می کردیم (سایه ی کوچکی از این زبان هنوز روی زندگیمان است) و این زبان گاهی با تلنگری به ما یاداوری می کند از اصل زندگی خود دور نشوید .ولی انسان ها با شیطنت خود به جای زبان قلب الفبایی را خلق کردند که با استفاده از ان زندگی را با توجه به علایق و نیازهای خود معنا کردند و این عامل دوری از زبان قلب شد

 

همه ی ما در ان زبان واحد زندگی را جز حقیقتی اجتناب ناپذیر که ذات حق تعالی بر ان حاکم است نمی دیدیم . تو هم برای لحظه ای تمام علایق مادی و دنیوی خود را کنار گذار ایا زندگی را چیزی جز گذراندن مرحله ای برای رسیدن به ارزوهای شخصی ات و قدم در این راه و تحمل سختی ها و لذت از شادی ها میبینی؟؟

 

و در نهایت زندگی یعنی طی طریق کردن و کسب تجربه و درست تر بگویم خود را برای زندگی در بهشت اماده کردن است

دختر گفت : پدر  از دید تو کدام زندگی بهتر است ؟و ایا همه ی ما به بهشت میرویم؟ پدر با لبخندی گفت تا بهشت و جهنم را چه بدانیم ..... من خسته ام می خواهم سرم را به روی زانوی خدا بگذارم و بخوابم    

 شب به خیر عزیزم

دید شما نسبت به بهشت و جهنم چیست؟ منتظر ادامه ی داستان باشید

(قاصدک مسافر) 

نوشته شده توسط قاصدک مسافر | لینک ثابت | موضوع: