تبليغاتX
آدم برفی
پنجشنبه سی ام شهریور 1385 ساعت 1:54

واعظ از من می گفت حس کمیابی بود

از نجابت هایم از همه خوبیهام

راستی این همه اقوام و رفیق

من خجل از همه شان

من که یک عمر گمان می کردم تنهایم و نمی دانستم

من به اندازه ی یک مجلس ختم دوستانی دارم

همه شان امده اند چه عزادار و غمین

من نشستم به کنار همه شان

وه چه حالی بودم همه از خو بی من می گفتند

حسرت رفتن نا هنگامم خاطراتی از من

که پس از رفتن من ساخته اند

از رفاقت هایم از صمیمیت دوران حیات

روح من غلغلکش می امد

گر چه این مرگ مرا برد ولی گوییا مرگ مرا

یاد این جمله رفیقان اورد

یک نفر گفت چه انسان شریفی بودم

دیگری گفت فلک گلچین است . خواست شعری خواند

که نیامد یادش

حسرت و چای به یک لحظه فرو برد رفیق

دو نفر هم گفتند :این اواخر دیدند که هوای دل من جور

دیگر بودست

اندکی عرفانی و کمی روحانی

و بشارت دادم که سفر نزدیک است

شانس اوردم من مجلس ختم من است

روح را خاصیت خنده نبود

یک نفر هم می گفت من و او وه چه صمیمی بودیم

هفته ی قبل به او راز دل را گفتم   

و عجیب است مرا او سه سال است که با من قهر است

یک نفر ظرف گلابی اورد و کتاب قران

که بخوانند کتاب و ثوابش برسانند به من

گر چه برداشت رفیق لای ان باز نکرد

و ثوابی که نیامد بر ما

یک نفر فاتحه ای خواند مرا و به من فوتش کرد

اندکی سردم شد

ان که صد بار به پشت سر من غیبت کرد

امد ان گوشه نشست

اشک در چشم عزادار و غمین

خوبی ام را می گفت

ان ملک امد باز ان عزیزی که به او گفتم من

فرصتی می خواهم

خبر اورد مرا می شود برگردی

مدتی باشی در جمع عزیزان خودت

نوبت بعد تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر و به ارامی به واعظ فهماند

اگر این جمع مرا می خواهند

فرصتی هست مرا می شود برگردم

من نمی دانستم این همه قلب مرا می خواهند

باعث این همه غم خواهم شد

روح من طاقت این گریه ندارد هرگز

زنده خواهم شد باز

واعظ اهسته بگفت معذرت می خواهم

خبری تازه رسیده ست مرا

گوییا شادروان مرحوم زنده هستند هنوز

خواهرم جیغ کشید و غش کرد

و برادر به شتاب مضطرب رقت که رفت

یک نفر گفت که تکلیف مرا روشن کن  

اگر او زنده است که باید بروم

اگر او مرد خبر فرمایید تا که خدمت برسیم

مجلس ختم عزیزی دیگر منعقد گردیده

رسم دیرین این است ما بدانجا برویم سوگواری بکنیم

عهد ما نیست به دیدار کسی کو زنده است دل او شاد کنیم

کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود چه بود؟

اه یادم امد  ... صله ی مر حومان !!!

واعظ امد پایین مجلس از دوست تهی گشت عجیب

صحبت زنده شدن چون گردید ذکر خوبی هایم همه بر لب خشکید

ملک از من پرسید پاسخت چیست بگو؟

تو کنون می ایی؟یا بدین جمع رفیقان خودت می مانی ؟

چه سوال سختی بودن و رفتن من در گرو پاسخ ان

زنده باشم بی دوست مرده باشم با دوست

زنده باشم تنها مرده در جمع رفیقان عزیز

ناله ای زد روحم و از ان خیل عزادار و سیه پوش و عزیزم پرسید

چرا رنگ لباس ذکر خوبی ها سیه باید؟

چرا ما در عزای یکدگر از عشق می گوییم؟

به جای انکه در سوگم مرا دریابی از گریه

کنون هستم مرا دریاب با یک قطره لبخند

چه رسم نا خوشایندی ست در سوگ عزیزان یادشان کردن

  و بعد از مرگ یکدیگر به نیکی ذکر هم گفتن

اگر جمع میان زندگی با دوست ممکن نیست

تو را می خواهمت ای دوست  جوابم بشنو ای دنیا

نمی خواهم تو را بی دوست

خوشا بودن کنار دوست خوشا مردن کنار دوست

 

                                                                      " کیوان شاهبداغی "

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط قاصدک مسافر | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 ساعت 10:54

وه چه غوغایی شد  یک نفر جیغ کشید

خواهرم پنجره را بست که سردم نشود

یک نفر گفت خبر باید داد که فلانی هم رفت

مادرم گوشه ی تخت زانو زد سر من را به بغل سخت فشرد

چشم هایم را بست گفت ای طفلک مادر اکنون می توانی

که بخوابی ارام

یاد ان بچگی ام افتادم که مرا می خواباند

باز خواباند مرا گر چه بی لا لا یی

پدرم دست مرا سخت فشرد و خداحافظی تلخی کرد

و برادر امد کاش یک ساعت قبل امده بود

قبل از انکه مادر چشم هایم را بست

او صدایم می کرد که چرا خوابیدم اندکی برخیزم

تا که جبران کند او  ...

یک نفر امد او را برداشت که تحمل باید

راستی هم که برادر خوب است

من که مدت ها بود گرمی دست برادر را

احساس نمی کردم هیچ

باورم شد که مرا می خواند و دلش سخت مرا می خواند

یک نفر تسلیتی داد و مرا برد که برد

صبح فردا همگی جمع شدند با لباسان سیاه و نگاهانی

سرخ پیکرم را بردند و سپردند به خاک

خاک این موهبت خالق پاک

چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز

بر شکوه سفر اخرتم افزودند

اشک در چشم کبابی خوردند

قبل نوشیدن چای همه از خوبی من می گفتند

ذکر اوصاف مرا که خودم هیچ نمی دانستم

راستی هم که برادر خوب است

گر چه دیر است ولی فهمیدم

که عزیز است برادر اگر از دست برود

و سفر باید کرد تا بدانی که تو را می خواهند

دست تان درد نکند ختم خوبی که به جا اوردید

اجرتان پیش خدا

عکس اعلامیه هم عالی بود کجی روبان هم ایده ی نابی بود

متن خوبی که حکایت می کرد

که من خوب عزیز

ناگهانی رفتم و چه ناکام و نجیب

دعوت از اهل دلان که بیایند بدان مجلس سوگ

روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم

ذکر چند نام در ان برگه ی پر سوز و گداز

که بدانند همه ما چه فامیل عزیزی داریم

رخصتی داد حبیب که بیایم انجا

امدم مجلس ترحیم خودم همه را می دیدم

همه ی ان هایی که در ایام حیات من نمی دیدمشان

همه ی ان هایی که نمی دانستم

عشق من در دلشان نا پیداست

 

ادامه دارد  ....................

 

نوشته شده توسط قاصدک مسافر | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 ساعت 0:31

 

لحظه ای درنگ  ...  ...  ...  ...      وجودتان را سرشار از حقیقت کرده و با ما زمزمه کنید ...

 

با سلامی دیگر به همه ان هایی که تو را میخوانند

با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفیق

که دگر فرصت دیدار شما نیست مرا

نوبت من چو رسید رخصت یکدم دیگر چو نبود

مهربانی امد دفتر بودن در بین شما را اورد

نام مرا خط زد و به من گفت که باید بروم

من به او گفتم کارهایی دارم ناتمامند هنوز

او به ارامی گفت فرصتی نیست دگر

و به لبخندی گفت وقت تمام است ورق ها بالا

هر چه در کاغذ این عمر نوشتی تو بس است

وقت تمام است عزیز برگه ات را تو بده

منتظر باش که تا خوانده شود نمره ات را تو بگیر

من به او می گفتم :

نیمی از شربت دیروز درون شیشه است

شاید ان شربت فردا و یا قرص جدید

معجزاتی بکنند حال من خوب شود

من گمان میکردم مثل هر دفعه ی قبل

باز بر میخیزم من از این بستر بیماری و تب

میتوانی بروی؟چند صباحی دیگر فرصتی را بدهی؟

او به ارامی گفت:این دگر ممکن نیست

روح مهمان تنم چمدانش برداشت

گونه ی کالبدم را بوسید

پیکر سردم بر جای گذاشت

رفت تا روز حساب نمره اش را بدهند

چشم من خیره به دیوار بماند

دست من از لبه ی تخت به پایین افتاد

قلبم ارام گرفت نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگز

دکتری هم امد با چراغی که به چشمم انداخت

گوشی سرد که بر سینه فشرد و سکوتی که شنید

خبر رفتن من را به عزیزانم داد

 

"منتظر ادامه ی این شعر زیبا باشید"

نوشته شده توسط قاصدک مسافر | لینک ثابت | موضوع: