تبليغاتX
آدم برفی


مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

آن میلمن
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 15:26 توسط آدم برفی| |
غروب جمعه پاییز می آید .
هزاران برگ پاییزی لباس زرد خون بر تن
به زیر گام های عابری خسته
خزان و خشکی خود را , به نجوا باز می گویند
غروب جمعه پاییز و چشمانی که تا باریدنش تنها به قدر یک بهانه, فاصله باقیست .
یکی آمد , کلید قفل لب های مرا , آهسته بردارد ...
ولی من این سکوتم آخرین سرمایه ام را باکسی قسمت نخواهم کرد  
به تنهایی قسم دلتنگ دلتنگم ...
میان آسمان دل گرفته
با دل تنگم فقط یک پنجره , راه است .
غروب و جمعه پاییز ...
عجب ترکیب دلتنگی !
ولی من خسته ام از حس تنهایی
مرا با غم حسابی نیست .
مرا با غصه کاری نیست .
دلم می خواهد از فردا رها سازم خودم را
از غم دلتنگی و تشویش ...

 "کیوان شاهبداغی "

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 11:30 توسط | |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir