شنبه سوم فروردین 1387 ساعت 17:6
چشمام به در بود خيلي وقت بود كه از خدا مي پرسيدم خدا جونم مگه منو دوست نداري؟ چرا همه مامان دارن و من ندارم؟ بابام كجاست؟ چرا من تنهام؟
اما امروز... وقتي اون آقاها و خانوما اومدن پيش ما وقتي دستاي گرم و مهربونشون رو سر ما گذاشتن وقتي ما رو مي بوسيدن يه چيزي تو دلم مي گفت درسته من بابا ندارم اما خدا كلي داداش به من داده كه دوسم دارن كلي خواهر دارم كه نوازشم مي كنن
دلم مي خواد وقي بزرگ شدم خودم بشم مامان همه ي اونا كه مامان ندارن دوست دارم انقدر پول داشته باشم كه ديگه هيچ بچه اي مثل من تنها نمونه
خدا يا... خداي خوب من... كمكم كن






