ان زمان که سینه از سودای تنفس دست بردارد
نفس را از بندهای طاقت سوز خود رها کند
به افلاک براید و سلسله از خویش برگشاید
راه عشق پوید و ساحت مقدس پروردگار جوید .
.......
به خاک و خدا سپردمت ... عزیزم
هزاران برگ پاییزی لباس زرد خون بر تن
به زیر گام های عابری خسته
خزان و خشکی خود را , به نجوا باز می گویند
غروب جمعه پاییز و چشمانی که تا باریدنش تنها به قدر یک بهانه, فاصله باقیست .
یکی آمد , کلید قفل لب های مرا , آهسته بردارد ...
ولی من این سکوتم آخرین سرمایه ام را باکسی قسمت نخواهم کرد
به تنهایی قسم دلتنگ دلتنگم ...
میان آسمان دل گرفته
با دل تنگم فقط یک پنجره , راه است .
غروب و جمعه پاییز ...
عجب ترکیب دلتنگی !
ولی من خسته ام از حس تنهایی
مرا با غم حسابی نیست .
مرا با غصه کاری نیست .
دلم می خواهد از فردا رها سازم خودم را
از غم دلتنگی و تشویش ...
"کیوان شاهبداغی "
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای اغاز کردیم در خیال
دل به یاد اورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به یاد اورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
امد و هم اشیان شد با من او
همنشین و همزبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین اغاز شد دلبستگی
وای از ان شب زنده داری تا سحر
وای از ان عشقی که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
امد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بین ما اغاز شد
گفتمش در عشق پابرجاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست می دارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
اخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود وبس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم ان عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
ان کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول ان رحمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
اخر اتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را مبر
اخر این یک بار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه زود
عشق دیرینت گسسته تار و پود
گر چه اب رفته باز اید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم اشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است
من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام
و پلک چشمم هی می پرد
و کفش هایم هی جفت می شوند
...
کسی می اید...
کسی دیگر...
کسی بهتر..
کسی که مثل هیچکس نیست
...
چرا من اینهمه کوچک هستم
که در خیابان گم می شوم؟
چرا پدر که اینهمه کوچک نیست
و در خیابان ها گم نمی شود
کاری نمی کند که انکسی که بخواب من
- امده است
روز امدنش را جلو بیندازد ...
و چقدر پروانه ها کمیابند ...
در دلم سکوت فریادی جان می گیرد ...
طنین تپش های بیقرار قلبی قرار می گیرد ....
نگاه پر فروغ امیدی رنگ می بازد ...
رقص انگشتان روی کاغذ می میرد ... شوق من هم ...
کاوش کافیست .
تنها زمزمه ای می ماند ...
چقدر پروانه ها کمیابند .

لذت دیدن رنگین کمان تنها از ان کسانی است که تا اخرین قطره باران صبر می کنند . . .

و دل نگران چشمان منتظر کودکان ...
بار دیگر به جای سیب و سکه ...
سوختن و ساختن را در سفره ی هفت سین دلش جای نهاد .


