تبليغاتX
آدم برفی
دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 23:52

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده حیران و دادخواه
کز دست غم خلاصِ من آنجا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان
باشد کزان میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار باز گو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زرگشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تگنای حیرتم از رخوت رقیب
یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سر ها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش بدست توست
دم درکش ار نه صبا را خبر شود

حافظ

نوشته شده توسط آدم برفی | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 1:35

آمدي از راه دوري *** تنگ زيباي بلوري


آمدي ديدي دلم را *** خسته در كنج صبوري


وقت تاريكاي جاده *** با تو يك فانوس آمد


تشنه بودم قطره اي را *** با تو اقيانوس آمد


قصد دل كندن ندارم  *** از تو اي دل كنده از خود


از تو اي برده دلم را *** تا شب خوب تولد


اي هميشه جاودانه *** در ميان لحظه هايم


غصه معنايي ندارد *** تا تو مي خندي برايم


پيش تو از ياد بردم *** روزهاي سختي ام را


عشق مديون تو هستم  *** لحظه خوشبختي ام را

"امیر ارجینی"

نوشته شده توسط آدم برفی | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه سوم فروردین 1387 ساعت 17:6
چشمام به در بود خيلي وقت بود كه از خدا مي پرسيدم خدا جونم مگه منو دوست نداري؟ چرا همه مامان دارن و من ندارم؟ بابام كجاست؟ چرا من تنهام؟
 
 Image and video hosting by TinyPic
اما امروز... وقتي اون آقاها و خانوما اومدن پيش ما وقتي دستاي گرم و مهربونشون رو سر ما گذاشتن وقتي ما رو مي بوسيدن يه چيزي تو دلم مي گفت درسته من بابا ندارم اما خدا كلي داداش به من داده كه دوسم دارن كلي خواهر دارم كه نوازشم مي كنن
 
Image and video hosting by TinyPic 
دلم مي خواد وقي بزرگ شدم خودم بشم مامان همه ي اونا كه مامان ندارن دوست دارم انقدر پول داشته باشم كه ديگه هيچ بچه اي مثل من تنها نمونه
 
 Image and video hosting by TinyPic
Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
خدا يا... خداي خوب من... كمكم كن
 
نوشته شده توسط آدم برفی | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 22:57

زمانی در شهر باستانی افکار دو مرد دانشمند زندگی می کردند که با هم بد بودند و دانش یکدیگر را به چیزی نمی گرفتند. زیرا یکی وجود خدایان را انکار می کرد و دیگری به آنها اعتقاد داشت.

یک روز آن دو مرد یکدیگر را در بازار دیدند و در میان پیروان خود درباره وجود یا عدم خدایان به جر و بحث پرداختند و پس از چند ساعت جدل از هم جدا شدند.

آن شب منکر خدایان به معبد رفت و در برابر محراب خود را به خاک انداخت و به خدایان التماس کرد که گمراهی گذشته او را ببخشایند.

در همان ساعت آن دانشمند دیگر، آن که به خدایان اعتقاد داشت، کتاب های مقدس خود را سوزاند. زیرا اعتقادش را از دست داده بود.

نوشته شده توسط آدم برفی | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 15:26


مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

آن میلمن
نوشته شده توسط آدم برفی | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه سوم مهر 1386 ساعت 17:25

نه! اشتباه نکنید این فرد نه یک سیاستمدار بود و نه سازمان بین‌المللی.

برای اینکه این پست را شروع کنم باید داستان را از اول مرور کنیم و به تاریخ اول سپتامبر سال 1983 برگردیم:

اول سپتامبر سال 1983 بود و جنگ سرد بین ابرقدرت‌های جهان -شوروی و آمریکا- با شدت تمام دنبال می‌شد. یک هواپیمای خطوط هوایی کره از فرودگاه جان اف ‌کندی نیویورک به مقصد سئول کره جنوبی حرکت می‌کرد.

در نیمه راه ، هواپیمای مسافری به اشتباه وارد حریم هوایی شوروی شد. جت‌های روسی به این هواپیما نزدیک شدند. خلبانان جت‌های روسی نمی‌دانستند که هواپیما حاوی مسافرهای عادی است ، آنها به هواپیما اخطار کردند که اگر خودش را معرفی نکند ، به آن شلیک خواهند کرد ولی در نهایت پاسخی دریافت نکردند.

گفته می‌شود در واقع پرسنل پرواز هواپیما اخطار جنگنده‌های روسی را دریافت نکرده بودند ، البته تا به امروز تئوری‌های زیادی در این مورد وجود دارد. یک ساعت گذشت و جت‌ها همچنان ، هواپیما را همراهی می‌کردند تا اینکه از مقامات روسی دستور رسید که هواپیما نابود شود. این کار انجام شد و در نتیجه 269 مسافر کشته شدند.

 

بعد از اینکه همه متوجه فاجعه شدند ، مقامات روسی سعی کردند عمل خود را توجیه کنند ولی رونالد ریگان رییس جمهور وقت آمریکا روس‌ها را بربر دانست و کار آنها را «جنایتی علیه بشر که نباید فراموش شود» تلقی کرد.

تنش بین ابرقدرت‌های به حداکثر خود رسیده بود و نظامیان هر دو جبهه در حالت آماده‌باش نظامی قرار گرفته بودند.

در یک شب سرد در 26 سپتامبر سال 1983 ، استانیسلاو یوگرافوویچ پتروف - یک سرهنگ دوم نیروهای موشکی استراتژیک- سر کارش بود او به جای همکارش که به علتی نتوانسته بود در محل کار ظاهر شود ، پست می‌داد و آسمان شوروی را پایش می‌کرد.

کمی از نیمه‌شب گذشته بود که پتروف هشداری از یک کامپیوتر گرفت : یک موشک اتمی از سوی آمریکا شلیک شده و مقصدش مسکو است.

پروتکل نظامی از پیش تعریف‌شده روس‌ها در چنین شرایطی این بود که همه سلاح‌های اتمی برای انجام یک ضد حمله به صورت سریع و آنی فعال شوند و پس از آن به مقامات نظامی و سیاسی اطلاع داده شود.

صدای آلارم‌ها در پناهگاهی که پتروف در آن بود به گوش می‌رسید و نورهای قرمز به نشانه شناسایی موشک اتمی آمریکایی‌ها به وسیله ماهواره‌های روسی همه جا روشن بودند.

ولی پتروف حس می‌کرد هشدار کامپیوترها درست نباشد ، او فکر کرد که اگر آمریکا واقعا قصد حمله به شوروی را داشته باشد از همه موشک‌هایش استفاده می‌کند و با پرتاب صرفا یک موشک ، فرصت ضدحمله را به روس‌ها نمی‌دهد.

 

لحظاتی بعد استرس در پناهگاه بیشتر شدو همه افسرها در تشویش بودند چرا که کامپیوترها ، موشک‌های دوم ، سوم ، چهارم و پنجم را هم شناسایی کرده بودند.

پتروف دو راه پیش رو داشت : به غریزه‌اش اعتماد کند و همه اخطارهای کامپیوترها را ناشی از اشتباه آنها بداند و یا طبق پروتکل نظامی ، سیستم موشکی شوروی را فعال کند و آغازگر جنگی شود که بی‌شک موجب مرگ میلیون‌ها نفر می‌شود.

پتروف کار اول را انجام داد. با گذشت دقایقی معلوم شد که حق با پتروف بوده است. همه اینها ناشی از خطای کامپوتر و نقص در یک قطعه چند دلاری بود. پتروف حالا یک قهرمان بود ، او از جنگ اتمی پیشگیری کرده بود ، افسران دور و برش ، تصمیم شجاعانه او را ستودند.

ولی مقامات کرملین اینگونه فکر نمی‌کردند ، او به هر حال از پروتکل نظامی تخطی کرده بود ، اگر تصمیم او اشتباه از آب در می‌آمد ، جان میلیون‌ها نفر از شهروندان شوروی را به خطر می‌انداخت. بنابراین تصمیم گرفته شد که پتروف به بازنشستگی پیش از موعد برود ، با حقوقی حدود 200 دلار در ماه!

تا سال 1988 به خاطر حفظ اسرار نظامی کسی از تصمیم قهرمانانه پتروف آگاه نشد ، در این زمان یکی از افسران حاضر در آن پناهگاه کتابی در مورد واقعه نوشت و همه چیز را توضیح داد.

قرار است در سال 2008 مستندی با عنوان «مردی که دنیا را نجات داد» ساخته شود.

 

هیچ کس نمی‌داند که اگر پتروف ،آن افسر 44 ساله‌ ،آن شب در آن پناهگاه نبود ، چه اتفاقی می‌افتاد و باز کسی نمی تواند حدس بزند اگر همکار آقای پتروف آن روز در شیفت خودش حاضر می‌شد چه تصمیمی می‌گرفت ولی مسلم است که پتروف بیشتر از هر شخص دیگری باعث نجات جان انسان‌ها شده است.

شاید اگر ان تصمیم پتروف نبود ، الان من و شما در پشت مانیتورهایمان در حال نوشتن و خواندن این پست نبودیم

 

منبع

نوشته شده توسط آدم برفی | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 11:27
 . Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده توسط آدم برفی | لینک ثابت | موضوع: